تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ━═ دلتنگی های من ═━Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - داستان کوتاه ( انتها؟)
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ━═ دلتنگی های من ═━Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

با آنکه در تنهاترین تنهاییم ، تنها کسم ،تنهای تنهایم گذاشت . ای خدا به حق تنهاییت ، در تنهاترین تنهاییش ، تنهای تنهایش نگذار

رهانشسته و داره کاغذارو زیرورو میکنه تا خودشو سرگرم کنه.آهنگی ملایم داره پخش میشه تو اتاق.رامین آروم آروم میاد داخل و میره پشت سرش و چشای رها رو با دستاش میگیره...

رها:رامین اذیت نکن ، ترسوندیم خله.کسی غیر تو منو اذیت نمیکنه بیا اینور...

رامین:رهای من تو یه بارم که شده بخاطر من خودتو بزن به اون راه که نشناختیم من دلم خوش شه.

رها لبخند کوچیکی میزنه و میگه:اوهو چشم سرور من.حالا برو بیرون ازاول بیا داخل ،قول میدم که نشناسمت.

_ باشه الان میام .یادت نره قول دادی ها....

_ دیوونه کجا رفتی واسا.

_ نگا نکن به کارت ادامه بده.

_ باشه دیوونه.خوب این کاغذ مال کجا بود؟

رامین بازم چشای رهارو میگیره و منتظر میمونه

_ اااا ترسیدم.کی هستی؟بذا حدس بزنم.میدونی اخه وقتی چشامو گرفتی احساس کردم نفسم اومده پیشم.

رامین آروم میاد کنارش میشینه ، دستاشو دور کمرش حلقه میکنه ...

_ عزیز من تو نفس منی،تو وجود منی، من بدون تو هیچ مفهومی ندارم.

_ رامین نکنه روزی بیاد که ترکم کنی اونوقت...

_ س س س س دیگه هیچوقت این حرفو نزن.

_ خوب چی شد بازم اومدی اینجا؟مگه خودت خونه نداری برو خونه خودت.باز اومدی ناهارتو اینجا بخوری؟

_ خوب اره چیکار کنم من غذاهای مامانتو دوس دارم.تازه مگه تو میخوای درست کنی یا ظرفا رو بشوری؟همیشه که خودم ظرفارو میشورم.

_ دیوونه شوخی کردم چرا جدی گرفتی.نیم ساعته منتظرتم .آماده شدم اما تو طولش میدی.

_ خوب چیکار کنم تو ترافیک گیر کردم دست من نبود

_ خوب خوب کلاس نذار.تنها چیزی که اینجا پیدا نمیشه ترافیکه.بگو بازم خواب موندم خوابالو.

_ خانمی من معذرت میخوام .حالا تا صبح میخوای مخمو بخوری؟بدو بریم الان رستورانه میبنده ها.

_ باشه بریم.فقط دیگه از این ولخرجی های الکی نکنی ها.

_ چشم نفسم بریییییییم دیگه.

چشاش پراز اشکه.شبه و همه جا تاریکه و همه خوابیدن.آروم میاد تو اتاقش درو میبنده......

صبح مامان رهادر میزنه و دخترشو صدا میزنه.اما جوابی نمیشنوه.میبینه در قفله.باصدای بلندرها رو صدا میزنه.پدر و برادر رهاهم میان.درو میشکونن و میرن داخل.اما چی میبینن.

دختر نازشون آروم خوابیده.تو دستش یه شیشست و کنارش یه کاغذه.

رامین من چاره ی دیگه ای نداشتم .من دوست دارم. اما نمیتونم تحمل کنم که منو تنها بذاری .زندگی بدون تو برام مفهومی نداره.تو نباید منو تنها میذاشتی.پدر و مادر عزیزم منو ببخشین که این کارو کردم.

همه مات و مبهوت دارن به چهره ی آروم رهانگاه میکنن.

دختررررررررررررم پاشوووووووووو

رهانفس نفس میزنه.با وحشت به اطرافش نگاه میکنه.تلفن و برمیداره شرو میکنه به شماره گرفتن

_ الوالو رامین تو حالت خوبه؟کجایی؟چیکار میکردی؟

_ الو بله رهاتویی؟چی شده عزیزم ؟اتفاقی افتاده؟خدای من ساعت 4 چی شده که تماس گرفتی؟حالت خوبه؟بگو چی شده کشتیم.

_ رامین منو تنها نذار ( با گریه) من بدون تو میمیرم.

_ گلم من هیچوقت تنهات نمیذارم این چه حرفیه میزنی؟خواب دیدی گلم؟ برو آب بزن صورتت من الان لباس میپوشم میام پیشت.

_ رها چیکار میکنی همه ی وسایل که دست منه.بدو دیر شد بقیه ی خریداتم بکنیم و برگردیم خونه.

_ نگا اینقد غر نزن .خوب پاهام درد گرفته.اینا رو بذار تو ماشین منم دارم میام دیگه.

_ باشه بفرما گذاشتم بدو خوشگلم بیا پیشم اون طرف خیابون هم یه چنتا کار مونده بعد میریم.

حالا دوتایی باهم از خیابون رد میشن

_ رها برو کنار.رها حواست کجاست رهااااااااا

صدای ترمز ماشین میپیچه...........

رهاکه نمیدونه چی شده  فقط میدونه روزمین پرت شده .یهو به خودش میاد.رامین هولش  داده بود و خودش خورده بود به ماشین. رامین یه گوشه افتاده و بدنش پراز خونه.میره سرشو میذاره رو پاهاش

_ رامین رامین تو چیکار کردی لعنتی.صدامو میشنوی.رامین چشاتو باز کن.

رامین اروم چشاشو باز میکنه به سختی میگه رها دوستت ....

جمعیت یه دختر رو میبینن که سر یه پسر روی پاهاشه. بدنش پراز خونه.

رها بی حرکت ایستاده و هیچی نمیگه.یه نفر میگه.ای بابا چرا ایستادین یکی اینو برسونه بیمارستان.

سریع یه ماشین میاد .

یکی از مردم:خانم اجازه بدین برسونیمش بیمارستان.خانم خانم با شما هستم داره دیر میشه.

دست میذاره رو شونه ی رها و تکونش میده.خانم با شمام.اما رها میفته روی زمین

جسمای بی جون رامین و رها کنار هم افتاده رو زمین.به نظرتون اونا به هم رسیدن توی اون دنیا.اونایی که واسه همدیگه میمردن.بالاخره به همدیگه رسیدن و تا ابد در کنار هم موندن.جایی بدون غم و رنج...

پایان

(برداشتی آزاد از یک داستان واقعی )


نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 ساعت 14:32 توسط ستاره نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ