تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ━═ دلتنگی های من ═━Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - داستان کوتاه ( دلشکسته)
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ━═ دلتنگی های من ═━Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

با آنکه در تنهاترین تنهاییم ، تنها کسم ،تنهای تنهایم گذاشت . ای خدا به حق تنهاییت ، در تنهاترین تنهاییش ، تنهای تنهایش نگذار

 

چشمانش رابست و به هیچ فکر نکرد غمی سنگین وجودش را دربر گرفت

از گوشه چشمانش اشکی سرازیر شد    به چه فکر میکرد

اندوه بند بند وجودش را رخنه میکرد ازمیان ازدحام و شلوغی هیچ را نمیشنید...


 

انهایی که شاد بودندو میرقصیدند ایا شادی برایش مفهومی داشت؟    چرا

مگر او به کسی غمی رسانده بود که دلش را شکستند    چشمانش رابست و اولین جرعه را نوشید

تلخی وجودش را گرفت اما انقدر غمگین بود که باز نوشید   انگار کسی میگفت بنوش و فراموش کن

مینوشید و اشک میریخت بطری تمام شد   دومین بطری را برداشت درحالی که صورتش از اشک پر بود

اما دستی روی شانه اش کشیده شد و بطری را گرفت با همان نگاه هوس الودی که بقیه داشتند  به او نگاه کرد

عزیزم چرا با خودت اینطوری میکنی حالت خوبه؟   

  اما باز دخترک هیچ نشنید چشمانش را بست و دیگر هیچ ندید    

******************************************

وقتی چشمانش را باز کرد روی تختی بود پسرک کنارش نشست      

گلم دیشب از حال رفتی نباید اونقدر میخوردی دوس داری یه کم با هم صحبت کنیم     

دخترک دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت

از زمانی که یادش بود بدنش زیر لگد های پدرش کبود بود   از زمانی که یادش بود مادرش در خانه ی مردان دیگر بود

از زمانی که یادش بود از دست برادرش در اتاقش را قفل میکرد      به نظرش بهترین راه فرار بود

وقتی فردای روز فرار خود را در بیابان دید بدون لباس     وقتی بدنی کبود داشت

وقتی خود را در اتاق دکتر دید برای سقط         دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت

ایا مجبور بود باز برای اینکه شب جای خواب داشته باشد خود را بفروشد

   پسرک دستش را دور کمر دخترک پیچید  عزیزم چرا تو فکری با من باشی تا هر موقع که بخوای میتونی بمونی  

باشه من حرفی ندارم

خوب پس من میرم یه قهوه بذارم میام

اما دیگر طاقت نداشت

چشمانش را بست و دوید تا به بیرون رسید      ازروزی که به یاد داشت رنگ خوشی را ندیده بود

**************************************

با صورتی از اشک فریاد کشید خدااااااااااااااااااااااا منو میشناسی

خدااااا من نمیخواستم اینجوری باشم   من نمیخوام این جوری باشم   دیگه نههههههه

به  لبه ی پرتگاه نزدیک و نزدیکتر شد و بعد خود را رها کرد اما کسی دستش را گرفت

یکی هنوز فراموشت نکرده امیدوارباش   

  دخترک نگاه کرد اما کسی را ندید

*******************************************

سلام ببخشید خانم من کسی رو تو این دنیا ندارم میتونم اینجا پیش شما کار کنم

نگاهی به دخترک انداخت انقدر رنج کشیده بود که دیگر جای هیچ گونه پرسشی نداشت

عزیزم اینجا خانه ی سالمندانه فک میکنی میتونی از پسش بر بیای

دخترک لبخندی زد و از اینکه دیگر به زندگی با خفت ادامه نمیدهد شاد بود

 

پایان

(برداشتی آزاد از یک داستان واقعی)


نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت 1390 ساعت 14:28 توسط ستاره نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ